![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:58 توسط ناصریا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 22:29 توسط ناصریا |
|
|
ناصریا تو که تا حالا بدت دیدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 21:16 توسط ناصریا |
|
|
مقایسه دیوار نوشته ی یه مهد كودك در اروپا (شعر حافظ ! ) و یه مهد كودك در ایران
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:36 توسط ناصریا |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:22 توسط ناصریا |
|
|
این یکی جدن شکاره لحظهاست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:23 توسط ناصریا |
|
|
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:27 توسط ناصریا |
|
|
زمان آشنایی آن دو،هوا تاریک بود. زن اورا به آپارتمان دعوت کرد. مردپذیرفت . زن; آپارتمان ،رومیزی،ملافه ها،حتی بشقاب ها و چنگالها را به او نشان داد.اما همین که در روشنایی روبه روی هم نشستند ،چشم مرد به بینی زن افتاد. با خود اندیشید :انگار بینی را چسبانده اند.اصلا شبیه بقیه ء بینی ها نیست بشتر شبیه نوعی میوه است . عجب! سوراخ های بینی اش اصلا" با هم تناسب ندارد.یکی خیلی تنگ و بیضی شکل است ، یکی مثل حفرهء چاهی دهان باز کرده است. تیره و چرد و بی انتها. با دستمال عرق پیشانی اش را خشک کرد. زن گفت: خیلی گرم است،اینطور نیست. مرد نظری به بینی او انداخت و گفت: آه ، بله و دوباره به فکر فرو رفت : باید آن را چسبانده باشند . وصلهء نا جوری است. رنگش هم با این پوست فرق می کند.تیره تر است .راستی،سورا خ های بینی هم نا هماهنگند یا شاید مدل جدید است. یاد کارهای پیکاسو افتاده بود. مرد گفت: شما کارهای پیکاسو را می پسندید. زن گفت: گفتید کی؟پی...کا... مرد بی مقدمه گفت تصادف کرده اید؟ زن گفت: چطور مگر؟ مرد گفت: خب... زن گفت: آهان به خاطر بینی ام می پرسید؟ مرد می خواست بگوید: عجب! اما گفت: پس این طور! زن گفت: من به تناسب خیلی اهمیت می دهم آن دو شمعدانی کنار پنجره را ببینید! یکی سمت چپ و دیگری سمت راست است.متناسب نیستند. باور کنید باطن من خیلی باظاهرم فرق می کند. خیلی. و دستش را رو ی زانو ی مرد گذاشت . مرد در عمق چشمان زن آتشی را روشن دید. زن آرام و اندکی شرم زده گفت: ومخالفتی هم با ازدواج و زندگی مشترک ندارم. از دهان مرد پرید: به خاطر تناسب؟ زن اشتباه او را با مهربانی تصحیح کرد هماهنگی ...به خاطر هماهنگی. مرد گفت : بله به خاطر هماهنگی . وبلند شد. زن گفت : داریدمی روید؟ مرد گفت: بله می روم. زن اورا تا دم در بدرقه کرد. گفت : باطن آدمها مهم است نه ظاهرشان. مرد فکر کرد: تو هم با این دماغت! و گفت: یعنی در باطن مثل قرار گرفتن شمعدانی ها متناسبید. واز پله ها پایین رفت. زن کنار پنجره با نگاه او را دنبال کرد. دید که مرد آن پایین ایستاد و با دستمال عرق های پیشانی اش را پاک کرد. یک بار، دو بار و باری دیگر و اما نیشخند فارغ البال او را ندید،ندید چون اشک چشمهایش را پوشانده بود. شمعدانی ها بوی غم می دادند. نويسنده: ولفگانگ بورشرت |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:12 توسط ناصریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:10 توسط ناصریا |
|
|
می دونم این فینگیلیرو قبلن دیدید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:59 توسط ناصریا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان
من مدير اين وبلاگ هستم شاید مطالبم قدیمی باشه ولی امید وارم خوشتون بیاد آدرس راحت برای ورود به وبلاگ www.pinky.orq.ir وwww.pinky.sub.ir (مدیریت وبلاگ:ناصریا) |
| آرشیو موضوعی |
|
خواندنی دیدنی |
|
RSS
|