تبليغاتX
سیاه و سفید ساده ولی پر محتوا

 

 

بنام...خدایی که همین نزدیکی است

نیاز مند نظرات گرمتان هستیم 

در كشور من آزادی اسم يك ميدان است ... همين
 
 

«از آنچه نتوان سخن گفت باید به سکوت درگذشت»

 زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

   هر کس نغمه خود خواند و از صحنه رود

                       صحنه  پیوسته  به  جاست...

                             خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:58  توسط ناصریا | 

  

Free domain name registration center

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 22:29  توسط ناصریا | 

ناصریا تو که تا حالا بدت دیدم
از دنیا خوشی ندیدم
از همه کس بدت دیدم
ناصریا از نارفیق پشتت خمیده
از ناروش سینه ات دریده
از همه کس بدت دیدم
للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا ...
عشق تو حقن ( حقه ) ولی دنیا پر ناحقن از همه کس بدت دیدم از هیچ کس خوشی ندیدم
عشق تو حقن ( حقه ) ولی دنیا پر ناحقن از همه کس بدت دیدم از هیچ کس خوشی ندی خوشی ندی لا لا
للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا ...
تاصریا از عشق دنیا خو بار کن
از هرچه رنگه تو خار کن
به دشمن دون خار کن
ناصریا از دنیا دلت بریدم
سختی وا جون خود خریدم
از صبا خود چه دیدم
للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا ...
حالا نوبت توست ، حالا یالا تا وقتیت هه( هست)
باید بجنگی تا قوتت هه ، حالا یالا برو زود بش(باش)
حالا نوبت توست ، حالا یالا تا وقتیت هه
باید بجنگی تا قوتت هه، حالا یالا برو زود بش
للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا ...
للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 21:16  توسط ناصریا | 
مقایسه دیوار نوشته ی یه مهد كودك در اروپا (شعر حافظ ! ) و یه مهد كودك در ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:36  توسط ناصریا | 

خواسته واسه دوست دخترش ببره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:22  توسط ناصریا | 

این یکی جدن شکاره لحظهاست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:23  توسط ناصریا | 
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:27  توسط ناصریا | 
زمان آشنایی آن دو،هوا تاریک بود. زن اورا به آپارتمان دعوت کرد. مردپذیرفت . زن; آپارتمان ،رومیزی،ملافه ها،حتی بشقاب ها و چنگالها را به او نشان داد.اما همین که در روشنایی روبه روی هم نشستند ،چشم مرد به بینی زن افتاد.
با خود اندیشید :انگار بینی را چسبانده اند.اصلا شبیه بقیه ء بینی ها نیست بشتر شبیه نوعی میوه است . عجب! سوراخ های بینی اش اصلا" با هم تناسب ندارد.یکی خیلی تنگ و بیضی شکل است ، یکی مثل حفرهء چاهی دهان باز کرده است. تیره و چرد و بی انتها.
با دستمال عرق پیشانی اش را خشک کرد.
زن گفت: خیلی گرم است،اینطور نیست.
مرد نظری به بینی او انداخت و گفت: آه ، بله
و دوباره به فکر فرو رفت : باید آن را چسبانده باشند . وصلهء نا جوری است. رنگش هم با این پوست فرق می کند.تیره تر است .راستی،سورا خ های بینی هم نا هماهنگند یا شاید مدل جدید است.
یاد کارهای پیکاسو افتاده بود.
مرد گفت: شما کارهای پیکاسو را می پسندید.
زن گفت: گفتید کی؟پی...کا...
مرد بی مقدمه گفت تصادف کرده اید؟
زن گفت: چطور مگر؟
مرد گفت: خب...
زن گفت: آهان به خاطر بینی ام می پرسید؟
مرد می خواست بگوید: عجب! اما گفت: پس این طور!
زن گفت: من به تناسب خیلی اهمیت می دهم آن دو شمعدانی کنار پنجره را ببینید! یکی سمت چپ و دیگری سمت راست است.متناسب نیستند. باور کنید باطن من خیلی باظاهرم فرق می کند. خیلی.
و دستش را رو ی زانو ی مرد گذاشت . مرد در عمق چشمان زن آتشی را روشن دید.
زن آرام و اندکی شرم زده گفت: ومخالفتی هم با ازدواج و زندگی مشترک ندارم.
از دهان مرد پرید: به خاطر تناسب؟
زن اشتباه او را با مهربانی تصحیح کرد هماهنگی ...به خاطر هماهنگی.
مرد گفت : بله به خاطر هماهنگی . وبلند شد.
زن گفت : داریدمی روید؟
مرد گفت: بله می روم.
زن اورا تا دم در بدرقه کرد. گفت : باطن آدمها مهم است نه ظاهرشان.
مرد فکر کرد: تو هم با این دماغت! و گفت: یعنی در باطن مثل قرار گرفتن شمعدانی ها متناسبید.
واز پله ها پایین رفت.
زن کنار پنجره با نگاه او را دنبال کرد.
دید که مرد آن پایین ایستاد و با دستمال عرق های پیشانی اش را پاک کرد. یک بار، دو بار و باری دیگر و اما نیشخند فارغ البال او را ندید،ندید چون اشک چشمهایش را پوشانده بود. شمعدانی ها بوی غم می دادند.


نويسنده: ولفگانگ بورشرت
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:12  توسط ناصریا | 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:10  توسط ناصریا | 
می دونم این فینگیلیرو قبلن دیدید  اون یکی عکسم پیدا شد!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:59  توسط ناصریا | 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس